تبليغاتX
پرش از پله هفتم
شاعر دیوانه منظومه را گم کرد

     او که حتی حافظ شعر خود نبود

 تو را

                             به دست ارتفاع بلند پنجره داد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19ساعت 10:55 توسط ایهام |

 

 

نه پای سفر

نه دستی برای وداع

. ..

بهتر  آنکه،    بمانم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 14:48 توسط ایهام |

دیگر هیچ وقت مثل اول نمی شود

 گم کرده است چیزی را

چیزی شبیه آگاهی سگی پیش از زلزله...

نابود می شود

آوار می شود...

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 22:42 توسط ایهام |

زیر بغلم پر از

هندوانه های کال ،

هندوانه های از فصل خود سالها گذشته،

 پیش کش خودت،

جالیزت را  باد ببرد ،

"کشاورز" زمین هایی که سالهاست مرده اند...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 21:45 توسط ایهام |

 

روزی خواهد پرید پرنده مجبور

             دلت را  قفس نکن ... 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 13:0 توسط ایهام |

 

بهشتی هم "اگر"  باشد

جهنمش می کند ،

شیطان شوخ چشمهایت ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:18 توسط ایهام |

 

 

دست و پا بزنم ...

دست و پا بزنم....

نشسته بر سنگی      و    افق تو را برده است ...

من ، اما ، غرق ، تا          دست و پا بزنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 17:52 توسط ایهام |

 

ابر سیاه که ابرو درهم فرو رفته و عنق می آید، نهال کوچک باغچه سر در ساقه هایش می برد ،

تا در عصری بعد یا صبحی که بوی نم کرده بهانه پیچیده است خورشید زرین ، غافلگیرش کند ...

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 16:23 توسط ایهام |

 

 همه جا را ،

همه چیز را،

از قله بلندترین بادها

تا همان جا که او خاموش ، خاموش ...

جاگذاشته ام برای شما

جز یک راه

که بی تقسیم  ،در من است ، در جایی

تا تکرار کند،

رویایی دور را به هشیاری...

" من ،  او  ،  قدم زنان در راه  "

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 13:28 توسط ایهام |

 

هزار و یک شب گذشت ،اما،

شهریار هنوز راضی نشده است

دیگر کدام داستان و جادو ؟!

می دانم ،حتی اگر هزار سال نیز بگذرد...

.

.

قبل از آنکه شهریار قربانی ام کند

خودم را در آستانه این قصر خواهم آویخت !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 23:53 توسط ایهام |

اگر بدوم ، بدوم

دستم،

 کوتاه تر از آنست

 برای داشتنت ،

مثل سایه ای از خودم...

بوفی که دیروز به دنیا آمد ،گفت :

وقتی نوری نیست،

سایه ای نیست...

 ...

باید شمع های کوچک را فوت کنم

و

شمع های بزرگ...

اما دستم به خورشید نمی رسد ؟!!

 وتو می مانی و

  نمی رسیم به هم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 19:18 توسط ایهام |