او که حتی حافظ شعر خود نبود
تو را
به دست ارتفاع بلند پنجره داد...
نه پای سفر
نه دستی برای وداع
. ..
بهتر آنکه، بمانم...
دیگر هیچ وقت مثل اول نمی شود
گم کرده است چیزی را
چیزی شبیه آگاهی سگی پیش از زلزله...
نابود می شود
آوار می شود...
زیر بغلم پر از
هندوانه های کال ،
هندوانه های از فصل خود سالها گذشته،
پیش کش خودت،
جالیزت را باد ببرد ،
"کشاورز" زمین هایی که سالهاست مرده اند...

بهشتی هم "اگر" باشد
جهنمش می کند ،
شیطان شوخ چشمهایت ...
دست و پا بزنم ...
دست و پا بزنم....
نشسته بر سنگی و افق تو را برده است ...
من ، اما ، غرق ، تا دست و پا بزنم ...

ابر سیاه که ابرو درهم فرو رفته و عنق می آید، نهال کوچک باغچه سر در ساقه هایش می برد ،
تا در عصری بعد یا صبحی که بوی نم کرده بهانه پیچیده است خورشید زرین ، غافلگیرش کند ...
همه جا را ،
همه چیز را،
از قله بلندترین بادها
تا همان جا که او خاموش ، خاموش ...
جاگذاشته ام برای شما
جز یک راه
که بی تقسیم ،در من است ، در جایی
تا تکرار کند،
رویایی دور را به هشیاری...
" من ، او ، قدم زنان در راه "
هزار و یک شب گذشت ،اما،
شهریار هنوز راضی نشده است
دیگر کدام داستان و جادو ؟!
می دانم ،حتی اگر هزار سال نیز بگذرد...
.
.
قبل از آنکه شهریار قربانی ام کند
خودم را در آستانه این قصر خواهم آویخت !

اگر بدوم ، بدوم
دستم،
کوتاه تر از آنست
برای داشتنت ،
مثل سایه ای از خودم...
بوفی که دیروز به دنیا آمد ،گفت :
وقتی نوری نیست،
سایه ای نیست...
...
باید شمع های کوچک را فوت کنم
و
شمع های بزرگ...
اما دستم به خورشید نمی رسد ؟!!
وتو می مانی و
نمی رسیم به هم ...